-
حال همه ی ما خوب است اما...
سهشنبه 24 آذرماه سال 1394 20:12
سلام؛ حال همه ی ما خوب است ملالی نیست جز کم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی ه بی سبب میگویند... با این همه عمری اگر باقی بود، طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمان... نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد بی حرفی از ابهام و آینه از نو برایت مینویسم . . حال...
-
نمی دونم چه مرگمه!!!
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 11:52
خیلی حرفا رو راحت میزنی اما بعضی حرفا رو نمیشه گفت، باید خورد . . . ولی بعضی حرفا رو نه میشه گفت، نه میشه خورد؛ می مونه سر دل! میشه دلتنگی! میشه سکوت! میشه بغض . . . میشه درد... میشه کوفت... میشه همون وقتی که خودتم نمی دونی چه مرگته .... . . . این روزا دلتنگی هام بیداد میکنه جوری که حتی حوصله ی خودمم ندارم کاش میشد...
-
ای کاش فرصتی بود...
چهارشنبه 16 اسفندماه سال 1391 19:10
ای کــــاش فـــرصتــــی بـــود، حتــــی برای یک بار با تــــو نفـــــس کشیـــــدن، میشـــــــد دوباره تکرار ای کـــــاش می شد امــروز، در چشم تو غزل خواند بار دگــــــر تــــــو را دید، نام تــــــو را عشق خواند ای کــــــــاش زندگــــــــی رو، از هم نمــــــی گرفتیم از زنـــــــده م ُ ردن خویــــــش، ماتــــــــم نمی...
-
جدایی...
چهارشنبه 16 اسفندماه سال 1391 14:40
به چشم های نجیبش، که آفتاب صداقت و دست های سپیدش که بازتاب رفاقت و نرمخند لبانش نگاه میکردم و گاه گاه تمام صورت او را صعود دود ز سیگار من کدر میکرد و من به آفتاب پس ابر خیره میگشتم و فکر میکردم در آن دقیقه که با من نه تاب گفتن و نه طاقت نگفتن بود و رنج من همه از درد خود نهفتن بود سیاه گیسوی من، مهربانتر از خورشید از...
-
وقتی تو نیستی...
چهارشنبه 16 اسفندماه سال 1391 13:59
وقتی تو نیستی خورشیدِ تابناک شاید دگر درخشش خود را و کهکشان پیر، گردش خود را از یاد می برد و هر گیاه از رویش نباتیِ خود بیگانه میشود و آن پرنده ای کز شاخه ی انار پریده پرواز را هرچند پَر گشوده فراموش میکند آن برگ زرد بید که با باد تا سطح رود، قصد سفر داشت قانون جذب و جاذبه را در بسط خاک مخدوش میکند آنگاه... نیروی بس...
-
افسوس که آن روز گذشت...
چهارشنبه 16 اسفندماه سال 1391 13:37
تُرد یِ لبهایت هوس انگیز ترین منظره بود و تو می خندیدی و شکرخندِ جنون آمیزت آتش افروزِ دلِ ما میشد و جِدالِ من و دل بسکه تماشایی بود هوس آری، به کویرِ دلِ ما می رو ی ید و غرور و مستی به دیار دگرم می بُردند ولی افسوس که آنروز گذشت و من اندر پس آن وسوسه ها در ماندم و سرابی که به دل بستم... راستی، آب نبود!
-
حرف چشمات...
چهارشنبه 16 اسفندماه سال 1391 09:52
نمی دونی، نمی دونی وقتی چشمات پُرِ خوابه به چه رنگه، به چه حاله مثل یک جام شرابه نمی دونی، نمی دونی چه عمیقه، چه سخنگو مثل اشعار مسیحایی ِ حافظ یه کتابه، یه کتابه مثل یک جام شرابه نمی دونی، نمی دونی که چه رنگه ، چه قشنگه رنگ آفتابِ بهاره مثل یک جام بلوره شایدم چشمه ی نوره مثل یک جام شرابه نمی دونی که دل من توی اون...
-
رشته ی زندگی
چهارشنبه 16 اسفندماه سال 1391 09:17
از مــــــن ای هستــــیِ مــن دور مشو میِ مـــــــن، مستـیِ مـــــن، دور مشو رشتـــــــــه ی عمــــر منــی، جان منی عشـــــــــق من، دیـــن من، ایمان منی تــــار و پــــود دل بیـــــــــــــمار تویی خـــــــــواب و بیــــداری و پندار تویی نــــــقش بستــــــی به وجودم با خون ک ِــــــــی رَوی از دل رُســــــوا بیرون...
-
نمی دانم تو می دانی؟!
چهارشنبه 16 اسفندماه سال 1391 08:46
نمیدانم تو می دانی !؟ دل من در هوای دیدنت بی تاب می گرید، سراپای وجودم در فراقت آب گردیده، نمی دانم تو می دانی؟! ز هجرت دیدگانم همجو دریایی ز خون گشته، ولی حالا بدان... که بی تو چون کبوتر سرگردانم، بدان... به شهر عشق، آوارگی نشان من است در این ره آنچه بی ارزش است... جان من است!
-
غریبه...
سهشنبه 15 اسفندماه سال 1391 09:28
نبودن هایت... آنقدر زیاد شده است که هر رهگذری را شبیه تو می بینم...!!! نمی دانم غریبه ها "تو" شده اند یا "تو" غریبه...!!!
-
چقدر دلم گرفته...
سهشنبه 15 اسفندماه سال 1391 09:13
نــه هــوا ابـریـسـت، نـه بـارانـی مـی بـارد. پـس بـهـانـه ی دلـم بـرای ایـن هـمـه سـنگیـنـی چـیـسـت... !؟ بی حوصلگی هایم را ببخش بد اخلاقی هایم را فراموش کن بی اعتنایی هایم را جدی نگیر در عوض... من هم تو را می بخشم که مسبب همه ی اینهایی...!
-
کسی چه میداند...؟!
یکشنبه 13 اسفندماه سال 1391 09:40
یک روز دلت برای من تنگ خواهد شد ... برای دوستت دارم هایی که گفتم و تو سکوت کردی ... تنگ خواهد شد ... برای صداقتم ... برای سادگی ام ... برای عاشقی ام ... برای شعر هایی که برای تو گفتم ... تنگ خواهد شد... نه ...! من قصد رفتن و بریدن ندارم ... اما چندیست که بی تو آرزوی مرگ دارم ... کسی چه میداند ؟ شاید یک شب چشمانم را...
-
آخرین شعری که گفتم
شنبه 12 اسفندماه سال 1391 20:46
آخرین شعری که گفتم، باز یادم با تو بود، من که غرق خویش بودم، نمی دانم، چه کس آنرا سرود، در خیالم می سرودم از تو باز، می گشودم پرده های رمز و راز، می زدم بر سیم سازم پنجه ای، می ساختم آهنگ و شعر تازه ای، چون که شعرم، رو به پایان می رسید، پنجه هایم روی سازم می دوید، باز نغمه، نغمه ی چنگ تو بود، گوش کردم، آهنگ ، آهنگ تو...
-
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
چهارشنبه 9 اسفندماه سال 1391 10:56
لبت "نــه" گوید و پیداست می گوید دلت: "آری" کـه این سان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری! دلت می آیـــــــد آیا از زبانی این همـه شیرین ؟ تو تنها حرف تلخی را ، همیشه بر زبان آری ؟ نمی رنـــجم اگـــر بـــاور نداری عشق نابم را که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیّاری تو را چون آرزوهایت همیشه دوست...
-
لحظه ای با من باش
چهارشنبه 2 اسفندماه سال 1391 15:34
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA لحظه ای با من باش تا از آن لحظه برویَم تا گل که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل لحظه ای با من باش تا که از تو نفسی تازه کنم تا از آن لحظه ی با تو سفر آغاز کنم سفری تا ته کوچه های سرسبز خیال تا به دروازه ی شهر آرزوهای محال سفری از خم وپیچ گذر ستاره ها از میون دشت پر خاطره ی...
-
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
چهارشنبه 2 اسفندماه سال 1391 14:20
از خانـــــه بیـــرون می زنــــم اما کجا امشب شاید تـــو می خواهی مـرا در کوچه ها امشب پشت ستـــــون سایـــــــه ها روی درخت شب می جویـــــم اما نسیتـــــــی در هیچ جا امشب می دانـــــــــــم آ ری نیستـــــــــی اما نمی دانم بیـــ ـ هوده می گردم بدنبــــــــالت چرا امشب ؟ هر شب تــــــــو را بـــی جستجو می یافتم اما...
-
بچه که بودیم...
سهشنبه 1 اسفندماه سال 1391 09:54
کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم حالا که بزرگیم چه دلتنگیم کاش دلهامون به بزرگیِ بچگی بود کاش همون کودکی بودیم که حرفهاش رو از نگاهش می توان خواند Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود کاش قلبها...
-
عشق واقعی
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 22:55
این یادداشت چند سال پیش بدستم رسید و تا حالا نگهش داشتم. حتماً تا آخر بخونیدش ما یه کلاینت داریم تو آفیسمون که من خیلی ازش خوشم میاد، یه خانم ٨٢ ساله که بدون عصا راه میره، یه کم خمیده شده ولی خوب رو پاهای خودشه و هنوزم که هنوزه خودش رانندگی میکنه. سالی یک بار هم مجبوره به خاطر سنش امتحان رانندگی شهر رو بده که مطمئن...
-
دل دیگه این بهارو نمیخواد
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 22:17
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA دل دیگه این بهارو نمیخواد شادیِ روزگارو نمیخواد من نمیدونم از باغ چشمات اون چه دیده که این بهارو نمیخواد باغِ سبزِ دل از غصه زرده جام دل دیگه لبریز درده خنده از من گریزونه دیگه مونسم اشکِ گرمه و آه سرده آه... تو با اون همه پاکیِ آسمونی تو با اون صفا، اون همه مهربونی... منو...
-
کلاس فلسفه...
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 22:04
استاد وارد کلاس فلسفه شد و، بدون هیچ مقدمه ای، یک شیشه خالی سس مایونز به دست گرفته و آن را با تعدادی توپ گلف پر کرد. پس از آن، از شاگردان خود پرسید که آیا فکر میکنند ظرف پر است؟ پاسخ مثبت بود... Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA استاد تعدادی تیله انگشتی داخل...
-
تا تو هستی...
دوشنبه 30 بهمنماه سال 1391 21:03
تا تو هستی که دستانم را بگیری ، آرزو میکنم هر روز زمین بخورم ! کاش تابستانها هم برفی بود... لحظه ی شیرینی که به تو دل بستم از تو پرسیدم من : تو منی یا من تو ؟ و تو گفتی هر دو ، و به تو پیوستم گفتم ای کاش پناهم باشی همه جا و همه وقت تکیه گاهم باشی … و تو گفتی هستم ؛ تا نفس هست کنارت هستم …
-
سیگار...
یکشنبه 29 بهمنماه سال 1391 09:55
همه میگن ســیگــــــــــــــــــار من میگم سـنگـــــــــــــ صبــــــــــور همه میگن ســـــــرطان من میگم عقـده ی دل همه میگن دود من میگم مـونـواکسید غصه همه میگن مــــــــــرگــــــــ من میگم چـه بـهتــــــــــر . . . !!
-
از یاد رفته
شنبه 28 بهمنماه سال 1391 20:44
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند خود ندانم چه خطائی کردم که ز من رشته الفت بگسست در دلش جائی اگر بود مرا پس چرا دیده ز دیدارم بست هر کجا می نگرم، باز هم اوست که بچشمان ترم خیره شده درد عشقست که با حسرت و سوز بر دل پر شررم چیره شده گفتم از...
-
این روزها...
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1391 13:30
این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند! بــیکس ، بــیمار ، بــیزار ، بــیچاره بــیتاب ، بــیدار ، بــییار ، بــیدل ، بـیریخت،بــیصدا ، بــیجان ، بــینوا بــیحس ، بــیعقل ، بــیخبر ، بـینشان ، بــیبال ، بــیوفا ، بــیکلام ،بــیجواب ، بــیشمار ، بــینفس ، بــیهوا ، بــیخود،بــیداد ،...
-
پرواز
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1391 13:12
من و تو دوتا پرنده / تو قفس زندونی بودیم جای پر زدن نداشتیم / ولی آسمونی بودیم ابر و بارونُ میدیدیم / اما دنیامون قفس بود چشم به دور دستا نداشتیم / همینم واسه ما بس بود اما یک روز اونایی که / ما رو باهم دوست نداشتن تو رو پر دادن و جاتم / یه دونه آینه گذاشتن منه خوش باور ساده / فکر میکردم روبرومی گاهی اشتباه میکردم /...
-
ساده که باشی...!
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1391 12:21
ساده که میشوی همه چیز خوب میشود خودت غمت مشکلت غصه ات هوای شهرت آدمهای اطرافت حتی دشمنت یک آدم ساده که باشی برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست که قیمت تویوتا لندکروز چند است فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد مهم نیست نیاوران کجاست شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه کدام حوالی اند رستوران چینی ها گرانترین غذایش چیست ساده...
-
هوای تو
چهارشنبه 18 بهمنماه سال 1391 14:49
باید سفر کنم اینجــــــــــــا هوا پس است اینجا نفس کشیدنِ بی تــو مرا بس است با دردِ غربت و دوری توانِ مانـــــدن نیست آری عزیز دلم، آنجا مـــــــــــــرا کس است هیهــــــــات ز دوری ات ای مژده ی بهار در دل هوای تو دارم ولیــــــکـ نارس است گاهی به خلوت خویش کنم طرح این سوال آیا برای من آن دســـــــت، یاری رس است؟
-
شعری برای فردا، وقتی که تو باز آیی
چهارشنبه 18 بهمنماه سال 1391 10:42
تو که آمدی تمام شعرهای عالم را در دو چشمت دیدم و چشمانت شعرها سرودند سبز و بهاری و گرم... و چله ی زمستان از قلبم رخت بربست در آن یلدای سرد طولانی چنان فرو رفتی و شکستی یخ ها را که "ننه سرما"ی پیر قصه ها حتی به خواب هم نمیدید و باز گل روئید گل نیلوفر آبی و اقاقی آری...! تو که آمدی در دلم قیامتی بر پا شد و هر...
-
بهار من گذشته شاید...!!!
سهشنبه 17 بهمنماه سال 1391 14:14
چرا تـــو جلوه ساز این بهار من نمی شوی چه بوده آن گناه من که یار من نمی شوی بهار من گذشتــــــه شاید شکوفه ی جمال تو شکفته در خیال من چرا نمی کنــــی نظر به زردیِ جمال من بهار من گذشتـــــه شاید تو را چه حاجتــــــــــــ نشانه ی من تویی که پا نمی نهی به خانه ی من چه بهتر آن که نشنــوی ترانه ی من نه قاصدی که از من آرد...
-
باید فراموشت کنم
دوشنبه 16 بهمنماه سال 1391 18:47
باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم !!! من میتوانم میشود آ رام تلقین میکنم حالم ؟!!! نه اصلا خو ب نیست تا بعد بهتر میشود فکری برای این دل ِ تنهای غمگین میکنم من میپذیرم رفته ای ... و بر نمیگردی همین ... ! خود را برای درکِ این، صد بار تحسین میکنم کم کم ز یادم میروی، این روزگار و رسم اوست این جمله را با تلخی اش صد بار...