Love Is All

دلنــــوشتــه هایــی از جنــس دلتنــــــگی...

Love Is All

دلنــــوشتــه هایــی از جنــس دلتنــــــگی...

در من کوچه‌ایست...




در من کوچه‌ای‌ست
که با تو در آن نگشته‌ام
سفری‌ست
که با تو هنوز نرفته‌ام
روزها و شب‌هایی‌ست
که با تو به سر نکرده‌ام
و عاشقانه‌هایی
که با تو هنوز نگفته‌ام ...

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می‌دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما!
کاش می‌دانستیم
هیچ پروانه‌ای پریروزِ پیلگیِ خویش را به یاد نمی‌آورد.

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم
از خانه که می‌آیی
یک دستمالِ سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعرِ فروغ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ ما بسیار است

-سید علی صالحی

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را



لبت نــــه گــــوید و پیداست مـی‌گــــوید دلــــت آری

که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری


دلت مــــی‌آید آیا از زبانی این همه شیرین

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟


نمی‌رنجـــــم اگــر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری


چه می‌پرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من؟

مبادا لحـــــظه‌ای حتــــی مرا اینگونــه پنداری


ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

بـــه شرطی کـــــــه مرا در آرزوی خویش نگذاری


چــــــه زیبا می‌شود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری


چه فرقـــی می‌کند فریاد یا پژواک جان من

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری


صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت

اگـــــر چــــه بر صدایش زخمـــها زد تیـــــــغ تاتاری





دلآرام جهان




رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد

دلشوره‌ی ما بود، دلآرامِ جهان شد

در اوّلِ آسایشمان سقف فرو ریخت

هنگامِ ثمر دادنمان بود خزان شد

زخمی به گلِ کهنه‌ی ما کاشت خداوند

اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد

آنگاه همان زخم، همان کوره‌ی کوچک

شد قلّه‌ی یک آه، مسیرِ فوران شد

با ما که نمک‌گیرِ غزل بود چنین کرد

با خلق ندانیم چه‌ها کرد و چنان شد

ما حسرت دلتنگی و تنهاییِ عشقیم

یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد

جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت

گفتم بِسِتان بوسه بده، گفت گران شد

یک عمر به سودای لبش سوختم و آه

روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد

یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گلِ سر

رفت و همه‌ی دلخوشی‌ام یک چمدان شد

با هر که نوشتیم چه‌ها کرد به ما گفت

مصداقِ همان وای به حالِ دگران شد

میتوانی خدای من باشی



بوسه‌هایت مسیرِ معراج است

زیر سقف خیال و خلوت و خشت

با تو گویی خدا مرا آرام

می‌برد روی دوش خود به بهشت!


با تو انگار ازل همین حالاست

با تو نقش فرشته کمرنگ ست

من که باشم در این میان که خدا

در هوای تو سخت دلتنگ است


بدنت همزمان حریق و حریر

 من از اعجاز تو خبر دارم

در تن نازکت خدا پیداست

تا ابد من به تو نظر دارم


صبر کن این تمام حرفم نیست

تو نباید دعای من باشی

از خدا خواستم  موافق بود  

می‌توانی خدای من باشی

نیمکت های دنیا

آپلود عکس" />


ﺗﻮ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺮِ ﺩﻧﯿﺎ

ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡِ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺴﯽﺳﺖ ﮐﻪ

ﺁﻥ ﺳﺮِ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ

ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡِ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺗﻮﯾﯽ!

ﻧﯿﻤﮑﺖﻫﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﺪ ﭼﯿﺪﻩﺍﻧﺪ ...!

دلم میخواست تنها تو را ببینم





مَن اگر می‌دانستم دنیا اینقدر شلوغ است

نمی‌آمدم!

صبر می‌کردم بعدها...

آخر اینهمه راه آمدم

دلم می‌خواست تنها
" تـو" را ببینم

دلم می‌خواست "
تـو" را تنها ببینم

تو را گم میکنم هر روز




تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب
بدین‌سان خوابها را با تو زیبا می‌کنم هر شب

تبی این گاه را چون کوه سنگین می‌کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می‌کنم هر شب

تماشایی‌ست پیچ و تابِ آتش‌ها …. خوشا بر من
که پیچ و تابِ آتش را تماشا می‌کنم هر شب

مرا یک شب تحمّل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی‌کسی "ها" می‌کنم هرشب

تمامِ سایه‌ها را می‌کشم بر روزنِ مهتاب
حضورم را ز چشمِ شهر حاشا می‌کنم هر شب

دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی‌ آزار با دیوار نجوا می‌کنم هر شب

کجا دنبالِ مفهومی برای عشق می‌گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هر شب